دانشجویان کامپیوتر اصفهان

وب سایت سابق(( دانشجویان کامپیوتر جهاد دانشگاهی یزد - خرم آباد ))

سلام داداش گلم اینم مطلبی رو که میخواستی

یارب عید است عطا بر همه ده...

برماتم و اندوه همه خاتمه ده...

پایان غم همه ظهور مهدی ست...

تعجیل فرج به مهدی فاطمه ده... ( عید مبارک باشه )

 

نهضت های انقلابی در آمریکای لاتین

از بولیوار تا گوارا 


فهرست

 

١- رویای سیمون بولیوار........................

 

٢- اشرافیت زمیندار..............................

 

٣- امپریالیسم آنگلوساآسون......................

 

۴- ناسیونالیست ها و آمونیست ها................

 

۵- پیشاهنگان انقلاب آوبا..........................

 

 

 

 

1- رویای سیمون بولیوار

 

اعلام استقلال آمریکا در سال 1776 و انقلاب فرانسه در سال 1789 از رویدادهای مهم دهه های آخر قرن هجدهم به شمار می رود. این رویدادها در آمریکای لاتین و به ویژه در محافل بورژوا لیبرالی جوان این قاره موجی از آزادی خواهی به وجود می آورد. آزادی خواهان آمریکای لاتین با اندیشه های فیلسوفانی مانند ولتر و ژان ژاک رسو آشنایی دارند و آثار آنها را در خفا مطالعه می کنند. قدرتمندان استعمارگر( اسپانیایی و پرتغالی ) و مرتجعین محلی، اینگونه آثار را در شمار آثار مخرب قلمداد کرده اند. یکی از این آزادی خواهان ، سیمون بولیور است که در خانواده ئی مرفه در کاراکاس زاده شده است. او هنگامی که بیست سال داشت به اروپا سفر کرد تا دست آوردهای (( عصر مشهور روشن گری )) را از نزدیک ببیند. او در پاریس خِرَدورزان و دانشمندانی را ملاقات می کند و اینان او را ترغیب می کنند که آرمان های نوین آزادی ، برابری را به کشورش ببرد. بولیوار که سخت شیفته این

آرمان های شده به یکی از دوستانش می گوید که (( سوگند یاد می کنم تا زمانی که استعمار اسپانیا را از سرزمین ام بیرون نرانم، دست از کار باز ندارم و روح ام را آسوده نگذارم)). سال 1804 در بیست و یک سالگی به آمریکای لاتین باز می گردد. او دو هدف را دنبال

می کند: یکی از میان برداشتن بندهای اسارت استعمار اسپانیا و دیگری متحد کردن

ملت هائی که از زیر سلطه ی اسپانیا رها شده و به استقلال رسیده اند او می خواهد کشور واحدی به وجود آورد که حدود آن از مکزیک تا سرزمین آتش باشد(سرزمین آتش جنوبی ترین ناحیه آمریکای لاتین است که در خاک آرژانتین واقع است) و معتقد است که مادرید، قاره ی آمریکای جنوبی را تقسیم کرده تا بهتر بر آن حکومت کند، بنابراین نیروی واقعی آمریکای لاتین در اتحاد جمهوری های آن است و با چنین اتحادی می توان در مقابل

قدرت هائی که سعی می کنند جایگزین اسپانیا شوند ایستادگی کرد.

سیمون بولیوار طی بیست سال، به یاری افسران به نامی هم چون سوکر(Sucre) و

سن مارتین (San Martin) لشکر کشی های بسیاری دست زد. او ناپلئون را سرمشق خود قرار داد. حقیقت این است که سیاست ناپلئون در حمله به اسپانیا و تصرف آن و تضعیف دشمنان استقلال طلبان آمریکا با انگیزه بولیوار مناسب بوده است.

ارتش بولیوار پایتخت های بزرگ مستعمرات مانند کاراکاس، بوگوتا، کوئیتو، لاپاز، لیما، سانتیاگو و بوئینوس آیرس را اشغال می کند. سربازان و افسران او را مردمی تشکیل

می دهند که نقاط مختلف قاره به او پیوسته اند، آزادی خواهان ملل آمریکای لاتین بر ضد اسپانیا متحد می شوند. این سنت به یادگار از بولیوار ، تا به امروز هم چنان زنده مانده است. انقلابیون آمریکای لاتین همیشه خواسته اند که این منطقه از جهان را چون میهن واحدی بدانند: ماکسیموگومز دومینیکنی برای استقلال کوبا مبارزه می کند، فیدل کاستروی کوبائی اولین ارتش خود را در کلمبیا تشکیل می دهد و چوارای آژانتینی را به گوآتمالا، کوبا و بولیوی می کشاند.

 

در پی پیروزی هائی چند، بولیوار به ریاست تحت الحمایه های آزاد شده می رسد، او در سال 1824،پس از جنگ آیاکوچو (Ayacucho)به طور قطعی به ادعاهای کشور استعمارگر اسپانیا پایان می دهد و اولین فدراسیون دولت های را به نام کلمبیای بزرگ تشکیل می دهد، اما چه سود که به زودی کلمبیای بزرگ از هم متلاشی می شود. پیکارهای نظامی و سیاسی بی شمار ، بولیوار آزادی خواه را وامانده و در نهایت ناکام می کند. او زمانی از خود می پرسد که این همه پیکار ، آیا خشت زدن به دریا نبوده است. بولیوار در سن چهل و هفت ( سال 1830 ) می میرد و آن چه از او باقی می ماند امپراتوری به ظاهر آزاد شده ئی است که به خاطر پاره پاره بودن آن طعمه ئی است برای قدرت های بالنده بعدی، یعنی انگلستان و پس از آن ایالات متحده.

هشت سال پیش از مرگ او ، آمریکای پرتغال نیز از کشور مادر(یعنی پرتغال جدا شد. قبل از آن ، لشکر ناپلئون به پرتغال حمله کرده بود و خانواده ی سلطنتی پرتغال به ریودوژانیرو پناه آورده بود. سرزمین عظیم برزیل ( از مستعمرات پرتغال ) یکی از پسران پادشاه را به طمع انداخته ،او پس از بازگشت مجدد خانواده ی سلطنتی به لیسبون ، در آمریکای لاتین

می ماند و تحت تاثیر اندیشه های انسیکلوپدیائی فرانسه که تمامی یک نسل آزادیخواه زمان از آن تغذیه می کردند، به عنوان پدروی اول( نخستین امپراطور برزیل )، این کشور را مستقل اعلام می کند. وجود نخبگان روشن بین (Elite Eclairee) در شهرهای بزرگ ساحلی مانند رسیف، باهیا، ریودوژانیرو، سائولو و نیز در منیاس جرس ، تحقیق استفاده را آسان تر می کرد. اما، وسعت زیاد برزیل و حضور بسیاری از حکام پیشین و همچنین تعداد زیادی از سینیورهای محلی که مطیع قدرت جدید نمی شدند، مانع از شاعه ی افکار آزادی خواهانه می شد. گرچه استقلال برزیل ، در راس قدرت بدون خونریزی انجام شده بود، اما در سطوح پائین تر ، غالباً با خشونت و سرانجام دخالت نیروهای ارتشی همراه بود. حتی در سال های پس از 1822 ( سال اعلام استقلال برزیل ) قیام ها و شورش هائی علیه ستمگران وابسته به تاج و تخت لیسبون همواره ادامه می یابد. در این قیام ها سرخپوستان و بردگان سیاه(بندگانی که بیش از همه مورد ستم واقع می شده اند) نقش مهمی داشته اند.

پوچی استقلال این دولت ها خیلی زود آشکار می شوند، زورگویان غاصب خارجی جای خود را به رقبای دیکتاتور محلی می دهند. (( خانواده های بزرگ )) که از چندین نسل قبل در خاک آمریکا مستقر شده اند و دیگر قرابتی با میهن اصلی خود حس نمی کند، به صاحبان و حکم فرمایان این سرزمین مبدل می شوند. متصرفین زمین های وسیع و سران ارتش( البته اگر این ارتش یان خود از زمین داران بزرگ نبودند ) با یکدیگر متحد می شوند. جای

قدرت های استعماری را قدرتی به سبک فئودالی می گیرد که غالباً متکی به رژیم های دیکتاروی نظامی است. در بسیاری از این کشورها، فئودالیته هنوز هم به حیات خود ادامه می دهد. کلیسای کاتولیک نیز که به همت مبلغان مذهبی بنا شده مبلغانی که از پی فاتحین اسپانیائی و پرتغالی یا همراه آنها آمده بودند، موجودیت خود را زیر حمایت همین قدرت های استعمارگر حفظ می کند. حتی در پاره ئی موارد کلیسا چون تنها عامل تثبیت قدرت عمل می کند. برخی از روسای ارتش که در طمع رسیدن به قدرتند، تقریباً در همه جا به تحریکات و توطئه هائی دست می زنند. دوره ی شورش های نظامی ، کودتاها و نابسامانی های اقتصادی آغاز

می شود و جمهوری های جوان آمریکایی لاتین بیش از پیش تضعیف می شوند. اینگونه آشفتگی ها در برخی از جمهوری های جوان آمریکای لاتین بیش از پیش تضعیف می شوند. اینگونه آشفتگی ها در برخی از جمهوری ها زمینه ساز تحقق اندیشه های توسعه طلبانه همسایه ی بزرگ ، یعنی ایالات متحده ی آمریکای شمالی می شود. هم از این رو است که مکزیک ، درست بیست سال بعد از اعلام استقلال ، نیمی از خاک خود ( تکزاس ، کالیفرنیا و مکزیک جدید ) را از دست می دهد.

ارتش فاتح با بیرحمی تمام توده ها ، مخصوصاً سرخ پوستان را که به حق ، از استقلال ، انتظار سرنوشت بهتری را داشتند سرکوب و مطیع می کند. خلق های آزاد و سربلند سرزمین آمریکا هم چون اینکاها، آزتک ها، مایاها و چیت چاها که تمدن شان به ده هزار سال قبل از میلاد مسیح می رسد، عملاً، از طریق دستگاه اداری عالی جناب کاتولیک متدین، پادشاه اسپانیا به برده مبدل می شوند. در واقع ، فقط ارباب عوض می شود. امروزه هم ، با این که اشرافیت سفید پوست، ظاهراً آنها را به عنوان شهروندانی که کاملاً از یاد نرفته اندف به حساب می آورد اما آنها توده ی عظیم بی شواد، فاقد مسکن، بیکار یا دهقانانی اند که در رشته کوه های آند در آمریکای مرکزی به سر می برند و به شدت استثمار می شوند. شرایط زندگی دو رگه ها نیز که از لحاظ کَمی ، هنوز هم اهمیت زیادی دارند، مگر در مورد بسیار نادر و استثنائی بسیار دشوار است.

سیاهان که از ابتدای قرن شانزدهم، توسط برده فروشان، از موطن اصلی خود آفریقا به آمریکا آورده شده اند، می بایستی در مزارع پنبه، قهوه و نیشکر جای نیروی کار بومی را می گرفتند، زیرا بومیان یا در حال شورش بودند یا به نظر اربابان استثمارگر، برده های کم کاری بودند. در کشورهای کناره آتلانتیک و در جزایر آنتیل، تعداد سیاهان بسیار زیاد شده بود. جزیره ی هائیتی، مستعمره ی فرانسوی که کلاً از سیاهان تشکیل می شود یکی از اولین جمهوری هائی است که استقلال خود را اعلام می کند و اولین جمهوری سیاه پوست سراسر آمریکا می شود. وجود رهبران شورشی سیاه پوست و نیز دگرگونی نظام قضائی فرانسه بعد از انقلاب سال 1789 از دلائل عمده ی لغو بردگی در این کشور بوده است. در جاهای دیگر، سیاهان سده های متمادی به انتظار آزادی نشته بودند. اما با وجود آن که الغای بردگی در ایدئولوژی همه ی استقلال طلبان ثبت شده بود، در برزیل هفتاد سال بعد از استقلال یعنی در سال 1888 بردگی ملغی می شود.

آزادی رسمی ( ظاهری ) سیاهان ، مانند آزادی سرخپوستان ، دورگه ها یا کتن ها غالباً هیچ تغییری در شرایط دشوار زندگی شان ایجاد نمی کرد. استثمار اقتصادی و تبعیض های اجتماعی و فرهنگی هم چنان پابرجا بود. آنها هم چون گذشته به زندگی روی زمین سینیورها ادامه می دادند و زمانی که آن را ترک می کردند جز حومه ی شهرها جائی در انتظار آنان نبود. در حومه ها یعنی آلونک های اطراف شهرهای بزرگ آمریکای لاتین مانند کالامپاس،موکامبوس، ناولاس و ویلاس میرزیاس سیاهان محروم از مدرسه و تسهیلات ابتدائی زندگی بوده اند. مذهب تنها وجه اشتراک آنها با سفید پوستان است که آن هم غالباً به آنها تحمل شده است.

  

2- اشراف زمین دار

 

مالکیت بزرگ ارضی یا لاتیفوندیو ( Latifundio )، ساختار غالب زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ملت های جوان امریکای لاتین را تشکیل می دهد. از نظر ساختگی لاتیفوندیو میراث دوره استعماری است. زمین داران بزرگ طی یک قرن مستقیماً حکومت می کردند. از هر خانواده ی بزرگ معمولاً یک رئیس نظامی ، یا یک غیر نظامی جوان که مادرید ف سلامانک یا کوایمبرا ( Coimbra ) تعلیم دیده بود، وارد دولت می شد حتی گاهی از پسران این خانواده ها وارد کلیسا می شد.

در این زمین ها غالباً فقط یک محصول کشت می شده، مثلاً در جنوب برزیل و در کلمنیا قهوه، در شمال شرقی این کشورها و در جزایر کارائیب نیشکر، در اکواتورواقع در آمریکای مرکزی موز کشت می شد تک محصولی ، در واقع ضعف اصلی اقتصادهای قاره جنوبی آمریکا به شمار می رود. چون فقط تنوع تولید می تواند از نوسانات قیمت ها در بازار جهانی جلوگیری کند. در مناطق جنوبی، جائی که جلگه های وسیع هست، دامداری بیش از جاهای دیگر رواج دارد. مثلاً در آرژانتین و اوروگوئه تولید گوشت گاو و پشم گوسفند ثروت اصلی را تشکیل می دهد از این رو وقتی بهره برداری از منابع زیر زمینی شروع شد، بولیوی سرزمین قلع، شیلی سرزمین مس و ونزیلا سرزمین نفت خوانده شد.

وحدت منافع اقتصادی زمین داران بزرگ برای حفظ نظام تولیدی، بازاریابی برای فروش محصولات و بهره کشی از توده های دهقانی ، موجب اتحاد آنها در این زمینه ها می شد، اما معمولاً جاه طلبی های سیاسی به افتراق و دسته بندی های رقابت آمیز میان آنها منجر شده است.

اشرافیت زمیندار در دو حزب متشکل شده است که هر دو به یک اندازه محافظه کارند این احزاب هر دو ریاکار بوده و برای تحمیل خود به یک شیوه ی عمل یعنی خشونت متوسل

می شوند. تاریخ کلمبیا از این لحاظ نمونه است از سال 1830 تا 1958 که نوعی پیمان متارکه ی جنگ به امضاء محافظه کاران و آزادی خواهان می رسد ، دو حزب در حال جنگ بودند و جنگ شهری در سراسر کشور گسترده شده بود. این جنگ ها فقط در قرن بیستم بیش از 300000 قربانی داشته که اکثراً از میان دهقانان بوده اند.

فرایند صنعتی شدن ( Industrializaton ) به حکومت زمین داران بزرگ خاتمه داد. آنها در بیشتر موارد به سهام داران ، مالکین کارخانجات و بانک داران تبدیل شدند بورژوازی شنعتی و مالی قدرت را در اختیار گرفت. قدرت گاهی دست به دست هم نمی شود. خانواده های بزرگ مالکان در راس کارخانجات قرار داشته بر امور مسلط اند، به این ترتیب است که گذار از ما قبل سرمایه دارای ( که فئودالیسم یا نیمه فئودالیسم نیز خوانده شده ) به سرمایه داری کلاسیک اتفاق افتاد ، و هنگامی که بورژوازی ملی را در سرمایه داری بین المللی یا مونوپولیسم ( Monopolism ) ادغام کرد. این امر موجب می شود که در اکثر دولت ها سه نوع سلطه در کنار یکدیگر اعمال شودف بی ان که الزاماً یکی به دنبال دیگری بیاید

( تقریباً در همه جای آمریکای لاتین ساختار قدیمی کشائرزی هنوز پا بر جا است ). و این سلطه ها چنین است: نخست سلطه زمین داران بزرگ ((Latifondiareدوم سلطه بورژوازی صنعتی و بالاخره سلطه قدرت های خارجی یعنی امپریالیسم این سه نوع سلطه در یک زمان و به اتفاق اعمال می شود.

 

3- امپریالیسم آنگلوساکسون

 

افول یک امپراطوری غالباً با ظهور امپراطوری دیگر شتاب می گیرد. امپراتوری اسپانیا

هنوز در همه جا کاملاً محو نشده بود که بریتانیائی ها در صدد گرفتن جای آن برآمدند. در سال 1822، یکی از وزرای بریتانیا بنام کانینگ ( Canning )، به عنوان سخنگوی محافل بازرگانی بریتانیائی اظهار می دارد که (( آمریکای اسپانیا آزاد است و اگر ما قدم ناسنجیده بر نداریم، به زودی آمریکای بریتانیا بنا خواهد شد)). انگلیسی ها در ابتدا متوجه جزای کارائیب شدند، در 1762 تا 1763 کوبا و نیز قسمتی از سواحل آمریکای مرکزی را به اشغال خود در آوردند. در قرن نوزدهمف سیاست استعماری بریتانیا در آمریکای مرکزی فقط متوجه هندوراس ( به اصطلاح انگلیسی ها ) و جزیره هائی در انتیل بود. از سال 1884 این سرزمین ها به دربار سلطنتی تعلق گرفت. قبل از این تاریخ قشون بریتانیا، به دنبال حمله به کناره ی جنوبی، در سال 1806 در بوئینوس آرس پیاده شد، اما به عقب رانده می شو. سال بعد مجدداً باز می گردد، این بار نیز موفق به اشغال این بندر مهم آمریکای جنوبی نمی شود فقط، مونته ویدو ( پایتخت کنونی اوروگوئه ) را اشغال می گرداند. در سال 1965 از 1160 میلیون دلار سود، حدود 306 میلیون دلار آن در محل مجدداً سرمایه گذاری شده و 869 میلیون دلار بقیه به آمریکا برگردانده شده است.

گزارش های سازمان هائی مانند سازمان ملل متحد یا بررسی اقتصادی حکی از آن است که منافعی که گروه های اقتصادی آمریکائی در آمریکای لاتین بدست آورند خیلی بیش از آن مقداری است که در کشور است که در کشور خودشان به جیب می زنند. به این ترتیب 33% منافع حاصله از کل فروش استاندارد اویل آونیوجرسی، از آمریکای لاتین و فقط 11% آن از ایالات متحده بوده است و نیز سود ناشی از سرمایه گذاری های جنرال موتورز، در آمریکای لاتین برابر 80% و در آمریکای شمالی تا 25% می باشد. در شیلی تا قبل از شروع جریان (( ملی کردن )) توسط حکومت اتحاد خلق ، منافعی که کمپانی آناکوندا کویر در این کشور کسب می کرده دویست برابر بیشتر از مقداری است که این کمپانی در ایالات متحده بدست می آورده است. منابع خالص همین کمپانی در شیلی ، طی سی سال اخیر معادل دو میلیارد دلار برآورده شده است. با استناد به آمار منتشر شده در بولتن دپارتمان بازرگانی عمومی آمریکا بنام (( بررسی جریان تجارت ))، افزایش سود شرکت های مهم آمریکای شمالی ، طی ده سال ، در شیلی برابر 90%، در ونزوئلا90% و در آژانتین 30% بوده است. سرمایه گذاری های ایالات متحده در آمریکای لاتین بین سال های 1950 و 1965 به 3/8 میلیارد دلار رسیده است. در همین مدت مبلغ 11/3 میلیار دلار حاصل از همین سرمایه گذاری ها به ایالات متحده برگشته است.

بنابراین کشورهای تحت استثمار باید کسر بودجه ئی برابر با 5/7 میلیارد دلار را تحمل کنند(به نقل از، بیست آشور آمریکای لاتین- انتشارات پاریس1969).

این رقم به گونه ئی غیر انسانی یکی از حقایق بزرگ آمریکای لاتین را تا اندازه ئی نشان می دهد، در حالی که فقر در آمریکای لاتین بطور روزافزون تشدید می شود، ایالات متحده به همان نسبت ثروتمندتر می شود.

در واقع به تابلوئی که در بالا ارائه شده باید نفوذ کشورهای اروپائی به ویژه آلمان فدرال را نیز بیافزائیم. این کشورها از چند سال پیش به این طرف در کنار غارت این بخش از جهان با آمریکای شمالی دمسازی می کنند و باید گفت که سفارت کشورهای اورپائی در آمریکای لاتین تامینی بیش از آنچه که سفارت آمریکا در این جا داشته ندارند. در سال 1970 بود که چریک های شهری، دو نفر از نمایندگان سیاسی بُن را در گوآتمالا- گیوداو و در ریودوژانیرو ربودند. این چریک ها ((امپریالیسم ژرمنیک )) را مانند ((امپریالیسم یانکی)) افشاء کرده اند. دیپلمات های سوئیسی و ژاپونی هم در برزیل به یک چنین سرنوشتی دچار شدند، چرا که کشورهای متبوع منافع زیادی در آمریکای جنوبی دارد.

 

4- ناسونالیست ها و کمونیست ها

 

حضور همه جانبه بیگانه، التزاماً باید بر اساس مشارکت با یک نیروی داخلی مطمئن باشد. از طرفی حضور بیگانه، الزامی است که از نظام اقتصادی محلی ناشی می شود مالکین بزرگ ارضی، استخراج نفت و معادن را به کمپانی های آمریکای شمالی واگذار کرده بودند. عدم مهارت و تجهیزات مالکین به دلیل اهمیت و ارجعیتی است که آنان به بهره برداری های سنتی کشاورزی و دامداری می دهند. به هر رو، مالکین به دریافت چند درصدی از منابع بدست آمده قناعت می کردند. مضافاً اینکه ، هرگاه قیام های مطالبه گرایانه خلقی ، نافرمانی بخشی از جامعه و یا تشنجات سیاسی، حاکمیت آنها را به مخاطره می انداخت، می توانستند روی کمک های نظامی ایالات متحده حساب کنند. در حقیقت، ارتش های محلی ، برای جلوگیری و سرکوب قیام های توده ئی، همیشه کافی نبوده است.

بورژوازی صنعتی و مالی اعتراضی به این گونه روابط نداشت، فقط می کوشید این روابط را به صورت تازه ئی در آورد؛گروه های بهره برداری مختلط به تدریج شکل می گیرد و با گرفتن سرمایه های ملی در انحصارات بین المللی، این گرایش تشدید می شود. در ابتدا، بورژوازی حق انتخاب نداشت: نظام های سرمایه داری ملی یا بایستی می پذیرفتند که تابع سرمایه گذاری های خارجی باشند یا از هم گسیخته می شدند، یعنی قربانی تورم می شدند، چرا که توان تحمل رقابت در بازار جهانی را نداشتند.

با این وجود، سلطه ی ایالات متحده، بلامنازع نبود، غرور ملی و گونه ئی وطن پرستی که از آزادیخواهان به ارث رسیده بود، سلطه ی آمریکا را به آسانی نمی پذیرفت . خرده بورژوازی روشن فکرو مخصوصاً محافل دانشگاهی در جهت دادن به نارضایتی های عمومی علیه امپریالیسم ، نقش اساسی داشته اند. این خرده بورژوازی در واقع منشاء جریان ضد امپریالیستی در آمریکای لاتین است که با ظهور احزاب کمونیست و حماسه ی کاستریسم به طور مدام رشد شیلیائی اند در سال 1938 آنها که با احزاب چپ و میانه متحد شده بودند، انتخاب را علیه کاندیدای بزرگ مالکان ارضی ، بردند. جبهه ی خلق که کمونیست های شیلیائی در ایجاد آن نقش موثری داشته اند، شعاری را مطرح می کرد که توده ها را جلب کند. این شعار نان، پیراهن، مسکن بود. جبهه ی خلق فرصت نیافت اصطلاحات ارضی را که در برنامه ی خود نوشته بود، اجرا کند. باید تا سال 1970 صبر کرد تا تقسیم اراضی از طریق دومین دولت جبهه ی خلق شروع شود.

نمونه ی بارز (( اتحاد با بورژوازی ملی ))، باز هم در برزیل تحقق پیدا می کند. پس از شکست خون آلود سال 1935 حزب کمونیست به مبارزه ی مسالمت آمیز (پاسیفیک) روی می آورد. سلاح اصلی او انتخابات است. به زعم حزب تضاد اصلی ، تضادی نیست که پرولتاریا و بورژوازی را رو در روی یکدیگر قرار دهد. پرولتاریا از نظر تعداد ضعیف است و هنوز آگاهی طبقاتی ندارد. خرده بورژوازی شهری در کمال بالندگی عنصر رادیکال جنبش را تشکیل داده، برای کنار زدن مالکین ارضی و تصاحب قدرت سیاسی عطش فراوان دارد. در زمان حکومت گولار( Goulart )، کمونیست ها این ورق را کاملاً رو می کنند. بر اساس تحلیل حزب مسلماً در درون بورژوازی برزیل تضادهائی وجود دارد اما،((اکثریت عظیم بورژوازی،بدلیل منافع خاص طبقاطی اش مخالف سرمایه ی انحصاری خارجی است چرا که این دومی مانع توسعه امور اولی است)).تضاد میان بورژوازی ملی از یک طرف و امپریالیسم آمریکا و متحدین داخلی اش از طرف دیگر تضاد اصلی است. و نتیجتاً ( مانند موارد دیگر) (( در مرحله ی کنونی انقلاب ، زمینه و شرائط انتقال سوسیالیستی بی واسطه فراهم نیامده است، تضاد میان بورژوازی و پرولتاریا نیازی به یک راه حل بنیادی ندارد)). بر این اساس است که اتحاد بزرگ میان این دو طبقه (( علیه امپریالیسم و زمینداران بزرگ)) مطرح می شود. خصلت ناسیونالیستی و ضد اشرافیت مبارزه حکم می کند که انقلاب متوجه (( بهبود شرائط زندگی توده ها و ایجاد زمینه ی وسیع آزادی های دموکراتیک)) باشد.

که در واقع مرحله ی ضروری برای رسیدن به سوسیالیسم است. این استراتژی، در عمل، موجود جوشش سیاسی خارق العاده ئی شده بود؛ سندیکاها، دانشجویان ، اتحادیه های دهقانی و روشنفکران خواهان اصلاحات عمیق مانند اصلاحات ارضی بودند. ایالات متحده زنگ خطر را به صدا در آورده بود و مالکین ارضی از آفت سرخ فریاد می زدند. سرانجام ارتش با حمایت کلیسا کودتا کرد( سال1964) و به همه ی این تجربیات پایان داد. ارتش قدرت را مصادره کرده هنوز هم آن را در اختیار دارد. گروه های کوچک ، ناامید از این آزمون بار دیگر به مبارزه مسلحانه روی آوردند.

احزاب کمونیست کلمبیا، گوآتمالا و ونزوئلا نیز از مبارزه سیاسی به مسلحانه روی می آورند یا به حسب موقعیت ها هر دو شکل مبارزه را با یکدیگر تلفیق می کنند اما در هر حال مبارزه به شکل مخفی است. فقط در شیلی و اروگوئه است این احزاب وجود قانونی داشته جنبش مهم سندیکائی را زیر کنترل خود گرفته اند. اوج رشد احزاب کمونیست طرفدار شوروی در آمریکای لاتین از فردای جنگ جهانی دوم آغاز می شود. اما در پی آن، ظهور کاستریسم و منازعات چین و شوروی باعث روی دادن انشعاباتی در درون این ساخت ها می شود. در هیچ جائی کمونیست ها موفق نمی شوند که قدرت را بدست بگیرند. در شیلی ، کمونیست ها قدرت را تقسیم می کنند. در کوبا، حزب در سال 1957 اعلام می کند که ((هیچ کائودیلو))یعنی (( سرداران نظامی آمریکای لاتین اند و به طور سنتی از نفوذ فراوانی برخوردارند))،هیچ گروه یا نهضتی نمی تواند توده ها را از حق به تحقق در آوردن، آزادی دموکراتیک ملی خود باز دارد برای رسیدن به این آزادی ضرورت توسل به نیروهای نظامی و به راه انداختن جنگ شهری منتفی است)). حزب کمونیست رسمی کوبا، در این زمان تشکیل جبهه ی متحد را پیشنهاد می کرد. این جبهه درست به شیوه کمونیست های برزیل باید ((طبقه کارگر،دهقانان، سیاهان، زنان، جوانان، کارمندان، روشنفکران، دانشجویان، صنعتگران، کسبه و صاحبان صنایع ملی)) را در برگیرد، حزب کمونیست زمانی این مسائل را طرح کرد که یک سال از آغاز اولین حمله فیدل کاسترو و رفقایش می گذشت. پیروزی نهائی کاسترو بیش از پیش کمونیسم رسمی را بی اعتبار می کرد.

 

5- پیشاهنگان انقلاب کوبا

 

سال 1910 نقطه عطفی در تاریخ مبارزات رهائی بخش توده های آمریکای لاتین است. در این سال توده های این منطقه، برای اولین بار به پا خواستند. قیام هائی که به همت آنها پا

می گرفت، می رفت تا ساخت منطقه ی مرکزی آمریکا، خصوصاً مکزیک را به کلی دگرگون کند. انقلاب مکزیک می کند. استعمار به این شکل مدت زیادی طول نمی کشد؛بریتانیا به دلیل آنکه نمی تواند مستعمراتی را که اسپانیا از دست می داد، به خود ملحق کند، راه دیگری را در پیش می گیرد. او دست خود را روی اقتصاد این مناطق می گذارد و از این راه به خوبی موفق می شود و بلافاصله پس از استقلال طرف اصلی مراودات بازرگانی قاره می گردد. در این زمان از یک طرف آمریکای لاتین نمی توانسته بین بازارهای گوناگون یکی را انتخاب کند یعنی آزادی انتخاب نداشته است و از طرف دیگر رشد زیر بنای اقتصادی، مکانیزه کردن تولید و نوسازی شهرها برایش ضروری بوده است،از این رو، الزاماً به کمپانی های انگلیس متوسل می شود. به این ترتیب راه آهن آمریکای لاتین، تجهیزات وسائل حمل و نقل و نیز کمپانی های تلگراف و تلفن همه بریتانیائی اند. از اوائل قرن بیستم ایلالت متحده شروع به رقابت با بریتانیای کبیر می کند. پس از سقوط امپراطوری بریتانیا در فردای جنگ جهانی دوم آمریکای شمالی به طور قطعی جانشین او در آمریکای لاتین می شود. البته به استثنای آرژانتین و اورگوئه، یعنی کشورهائی که صادر کننده گوشت و پشم اند. ( این دو کشور از سال های 1960 جای برتر خود را در رقابتی که آنها را در مقابل استرالیا  زلاند نو قرار می دهد، از دست داده اند).

با این وجود، ادعاهای آمریکا بر تمامی این قاره به تاریخ استقلال آمریکا باز می گردد. در سال 1823 پرزیدنت مونروئه اظهار می دارد که آمریکا فقط به آمریکائیان تعلق دارد. دکترین پان آمریکن به وجود می آید. واشنگتن با استناد به همین دکترین همیشه دخالت های نظامی خود را در این بخش از جهان توجیه کرده است. کشورهای نزدیک به آمریکای شمالی، مسلماً از اولین قربانیان دخالت امپریالیسم آمریکا بوده اند. در سال 1909 ارتش آمریکا به نیکاراگوئه هجوم می برد و تا سال 1932 مستقیماً در این کشور حضور دارد. بین سال های 1915 تا 1935 هائیتی نیز یک چنین سرنوشتی دارد. پورتو- ریکو در سال 1869 اعلام استقلال می کند و چند سال بعد واشنگتن قشونش را به این کشور اعزام

می دارد. از این زمان جزیره موقتاً از طریق واشنگتن اداره می شود... جمهوری دومنیکن سه بار در سال های 1916،1925و1965 مورد تهاجم مظامی آمریکا قرار می گیرد.در سال 1945، سازمان سیا ( سرویس توطئه و خرابکاری آمریکا ) به خرج خود، ارتشی ترتیب داده و حکومت پرزیدنت آربنز را در گوآتمالا سرنگون می کند. به نظر دپارتمان دولت آمریکا این شخص که به طور قانونی هم به حکومت رسیده بیش از حد ناسیونالیست است. دپارتمان دولت آمریکا، با توافق پرزیدنت کندی یک بار دیگر دست به عمل وقیحانه ئی

می زند،این بار توطئه علیه فیدل کاسترو (ی مزاحم ) است کوبائی های مزدوری را که در ایالات متحده تعلیم دیده اند در جزیره کوبا پیاده می کنند. اما اینها به سختی شکست

می خورند این همان واقعه ی قهرمانانه ی خلیج خوک ها است ( سال 1961 ).

واشنگتن که در جنگ رویاروی ناکام شده، به کارشکنی و توطئه در زمینه ی دیپلماسی متوسل می شود، بار دیگر دکترین مونروئه را علم می کند، از (( نجات جهان آزاد)) سخن می گوید و بالاخره در سازمان دولت های آمریکا (O.E.A) موفق به تایید اخراج و تحریم اقتصادی جمهوری کوبا می شود. واشنگتن در توجیه ارسال متخصصین نظامی،پلیس . نیز سربازان تعلیم دیده ی ضد چریک به تمامی قاره و هر جائی که شبکه ها یا کانون های انقلابی ظهور می کند، همیشه اندیشه های ریاکارانه ئی از این دست شایع می کند. قتل چه گوارای شهید نمونه ی بارز آن است.

خطابه های مبتذلی که در صدد است این رشته دخالت های امپریالیستی را منطقی جلوه دهد،بیهوده می خواهد انگیزه های واقعی را پنهان کند. دیروز دفاع از بعضی سرزمین ها در مقابل غاصبین اسپانیائی مد نظر بود و امروز دفاع از آنها علیه کمونیسم. در واقع این کار چه معنائی غیر از نجات منافع اقتصادی مسلط در این کشورها( از باغات بزرگ موز گرفته تا معادن مس و سرب و چاه های نفتی که به کمپانی های نفتی آمریکائی تعلق دارد) می تواند داشته باشد. واشنگتن هر گونه خواستی را که مبتنی بر ملی کردن بهره برداری های خارجی است به کمنیستی بودن متهم می کند و از طریق برخی عملیات اقتصادی بر ضد حکومت های محلی که سعی در ادغام مجدد ثروت های شان در میراث ملی دارند، اقدام می کند. در این مورد یک قانون ویژه از کنگره ایالات متحده گذشته است و بر این اساس هم اکنون اصلاحیه ی هیکن لوپرHicken Looper حکومت پرو را ( به دلیل ملی کردن کمپانی های نفتی) و نیز حکومت شیلی را ( به دلیل ملی کردن معادن مس) تهدید می کند. کافی است کمی به ارقام زیر دقت کنیم تا بهتر به علل انعطاف ناپذیری واشنگتن پی ببریم: ایالات متحده مهمترین قسمت منافع کسب شده ی خود را به میهن باز کرده است.

ناسیونالیسمی که ما از آن صحبت می کنیم بیشتر رفرمیست است تا انقلابی. این رفرمیسم اشکال ابتدائی خود را در بیانیه ئی به ظهور می رساند که در سال 1918 از طریق دانشگاه آرژانتین کُردُبا،( از قدیمی ترین دانشگاه های قاره ی جنوبی آمریکا بعد از دانشگاه لیما) صادر شده بود، ورود مهاجرین و پناهندگان سیاسی اروپائی، مخصوصاً بعد از انهدام کمون پاریس ( سال 1871)، عامل مساعد نشر افکار سوسیالیستی از اواخر قرن نوزدهم، در آرژانتین بوده است. نیز در آرژانتین است که در سال 1918 اولین حزب کمونیست آمریکای لاتین رابنیان می گذارند. با این حال در پرو، با تاسیس(( اتحاد خلق های انقلابی آمریکا)).(A.P.R.A)،اولین حزب بزرگ ناسیونالیست و ضد امپریالیستی،اینگونه اقدامات بازتاب بیشتری داشته است. هایادُلادرَه(Haya de la Torre) رهبر این جریان،

می خواسته است از آن وسیله برای (( دفاع از منافع مشترک تمام آمریکای لاتین ))بسازد، یعنی وسیله ئی به منظور مبارزه علیه دیپلماسی دلار و چماق ( چماق بزرگ دبیرخانه ی دولت آمریکا)، ملی کردن زمین ها و صنایع متلق به شرکت های خارجی ( از هر ده شرکت نُه شرکت به آمریکای شمالی تعلق داشت)،پایان دادن به حق نظارت آمریکای شمالی بر کانال پاناما و بالاخره رهائی بخشیدن به طبقات تحت استثمار، تاثیرات مارکسیم در حزب مشخص و آشکار بود اما این تاثیرات هرگز به جریانی غالب تبدیل نمی شد.اتحاد خلق های انقلابی آمریکا مهمترین حزب سیاسی پرو می شود. هایادُلادرَه را، به اتهام کمونیست بودن ، دستگیر، زندانی و پس از آن تبعید می کنند، او برای رد این اتهام به سختی از خود دفاع

می کند و نهایتاً به یک ضد کمونیست تبدیل می شود و چون نمی خواست از طرف امپریالیست ها به بازی گرفته شود ناگزیر راه میانه ئی را انتخاب کرد، یعنی (( راه سوم )) که خواستار نوعی دموکراسی لیبرالی بوده و مدافعینی داشت چون فیگوئرس (Figueres) در کستازیکا، بتانکورت (Betancourt) در ونزوئلا و فری (Frei) در شیلی. (( راه سوم ))، به دلیل ناتوانی در مقابله با امپریالیسم ، سرانجام برای مبارزه با کمونیسم با رقیب خود یعنی امپریالیسم هم داستان می شود.

به هر حال Aprisme عمیقاً بر وجدان خلقی تاثیر گذارده میان توده ها چنان کینه ئی نسبت به یانکی ها بر انگیخته که گمان نمی رود به این زودی ها فروکش کند. باید افزود که این ناسیونالیسم منشاء آن ناسیونالیسم نظامی کم و بیش مترقی است که در بولیوی قدرت را بدست گرفت و امروز هم در پرو بر سر کار است. نیز باید گفت که این ناسیونالیسم زمینه ساز ظهور پوپولیسم پرون در آرژانتین و وارگاس در برزیل بوده است. یعنی به طور خلاصه تمام جریان های ناسیونالیستی غیر کمونیست را ر بر می گرفت.

حضور افسران، حتی افسران ارشد در این نهضت شگفت آور است. در قرن بیستم دیگر کادرهای ارتش از میان خانواده های بزرگ برگزیده نمی شود. تنها جوانانی رویای طی کردن مدارج عالی را دارند که از خرده بورژوازی و به خصوص از طبقه ی متوسط بیرون آمده اند.این دو گروه اجتماعی همکاری بورژوازی بزرگ با سرمایه داران خارجی را به شدت تقبیح کرده ناشر ارزش های وطن پرستانه اند و در نتیجه همه ی هم و غم شان متوجه بازگرداندن حاکمیت کشورشان است بر ثروت های به غارت رفته بعضی از آنان حتی تا جائی پیش می روند که در حزب کمونیست ثبت نام می کنند.

اکثر احزاب کمونیست آمریکای لاتین، بین سال های 1920 و 1930 پدید آمده اند. انقلاب 1917 شوروی،بعد از انقلاب 1989 فرانسه ، دریچه های امید را گشود.

کمونیست ها از محیط های دانشجوئی و کارگری، از میان روشنفکران و تا اندازه ی کمی هم از دهقانان بر می خیزند.

رهبران بزرگی چون لوئی کارلوس پرستس(Luis Carlos Prestes)،اغلب از نظامی های ملی گرای قدیمی اند. آنها با به گرفتن متوالی یا متناوب سه استراتژی می کوشند قدرت را به دست گیرند. این استراتژی عبارتند از: قیام مسلحانه، تشکیل جبهه ی خلقی و اتحاد با بورژوازی به اصطلاح ملی، ملی گرا یا مترقی. به علت شکست قیام مسلحانه، رهبران به دو استراتژی دیگر یعنی تشکیل جبهه ی خلقی و اتحاد با بورژوازی که ذکر آن رفت، روی

می آورند.

در سال 1935، پرستِس از مسافرت مسکو باز می گردد. در این زمان او عضو کمیته ی اجرائی کمینترین شده بود. قیام مسلحانه دیگر مطرح نیست. وابسته های دبیر کل حزب ( کمونیست) برزیل معتقدند که شرایط موفقیت وجود ندارد. پرستِس از این هم پیشتر می رود: قیام کنندگان یک روزه سرکوب می شوند. به زودی، کمینترن به ((تجدید نظری که حزب را متلاشی می کند)) می پردازد. پس از این، کمینترن ((همکاری با جنبش های ناسیونالیست بورژوا را که علیه امپرییالیسم مبارزه می کند)) در پیش می گیرد، حتی اگر رهبران این جنبش ها ((ضد سوسیالیست)) باشند. چنین تاکتیکی می تواند در قالب ((جبهه ئی خلقی)) جای گیرد. اولین و کوتاه ترین تجربه ی چنین تاکتیکی، کمونیست های ضربه ئی تعیین کننده علیه قدرت سنتی بوده است. این انقلاب از بسیاری جهات، انقلاب کوبا را در آن زمان مجسم می کند. آمریکای مرکزی در اوائل قرن بیستم، مانند کوبای چند دهه ی بعد، زیر رژیم دیکتاتوری به سر می برده، اقتصادش کاملاً تابع کمپتنی های آمریکائی بود، توده های روستائی با فقر شدیدی دست به گریبان بودند و مانند کوبا روستائیان اولین کسانی اند که به شورشی که یک گروه کوچک روشن فکری آغاز کرده می پیوندند.

مکزیک تا قبل از انقلاب سال 1910، مدت سی و پنج سال، تحت حکومت دیکتاتوری پرفیریو دیاز (Porfiro Diaz)بود. در سال 1910 میزان سرمایه گذاری های آمریکائی در این کشور به یک میلیارد دلار می رسید. ایالات متحده اکثر کارخانه ها، چاه های نفت و تقریباً همه معادن مکزیک را در تملک خود داشت. وان گهی دو سوم مکزیکی ها روی زمین های متعلق به چند مالک زمین دار بزرگ زندگی می کردند و کشاورزان 755 جمعیت را تشکیل می دادند. آنها، به راستی، فراموش شدگان ابدی تاریخ این گشورند چرا که تقریباً تمام شان سرخپوست و دورگه اند.

در چنین اوضاع و احوالی است که پرفیریو دیاز سعی می کند برای چهرمین یا پنجمین بار آن هم در سن 86 سالگیف خود را بار دیگر به ریاست جمهوری مکزیک برساند. سیاستمدار آزادی خواه جوانی به مخالفت با او بر می خیزد بنام فرانسِسکو مادرا. او نهضتی را آغاز می کند که چندی بعد هبران روستائی کانند پانجو وبلای (اسب دزد) و امیلیانو زاپاتای معروف به آن ملحق می شوند. جنگ پریکی در روستاها و جنگ فرسایشی شهری در شهرها، مکزیک را به یک دوره طولانی خشونت می کشاند. مادرا را سیاستمداران حسود به قتل می رسانند. پانجو وبلا و زاپاتا، توده های سرخپوست و دورگه را در مبارزه ئی شورانگیز علیه زمین داران بزرگ، حکومت وقت ( دیکتاتور پُرفیریو دیاز به اورپا گریخته بود)، کلیسا و کمپانی های خارجی، با فریاد زمین و آزادی، رهبری می کنند. متاسفانه، زمانی که زاپاتا به آزادی خواهان و فرصت طلبان می پیوندد، شخصیت افسانه ئی او در هم می شکند.

این ها به او خیانت می کنند و او را به قتل می رسانند. با تصویب قانون اساسی در سال 1917، انقلاب خونین مکزیک پس از هفت سال پایان می گیرد. این قانون اساسی بلافاصله به اجرا در نمی آید. مالکین ارضی به هیچ رو خود را شکست خورده نمی دانستند؛ یا لااقل تا سال 1934 این چنین گمان نمی کردند.

در یان سال لازار و کاردناس(Gardenas Lazaro) به ریاست جمهوری مکزیک برگزیده می شود. او در چهارچوب نهادهای مستقر به عنوان جانشین حقیقی زاپاتا ظاهر

می شود. کاردناس، طی ماموریت شش ساله اش، زمین ها را میان سرخپوستان تقسیم

می کند(15 میلیون هکتار زمین میان 800000 خانوار کشاورز تقسیم می شود)، پیکار عظیم سودآموزی را به راه می اندازد، منابع نفتی را ملی می کند و از کمپانی های خارجی سلب مالکیت می کند. کاردناس در سال 1940 از سیاست کناره می گیرد و نمی پذیرد که مجدداً به رئیس جمهوری انتخابش کنند زیرا که انتخاب مجدد درغالب موارد، کشور را به سوی دیکتاتوری سوق داده است. کاردناس تا سال 1959 در انزوای کامل به سر می برد، در این سال او فقط به منظور هواداری کردن از فیدل کاسترو از انزوای خود بیرون می آید. شاید به پاس کاردناس بوده است که مکزیک به عنوان تنها دولت آمریکای لاتین و برخلاف تمایل آمریکا،روابط دیپلماتیک خود را با کوبا قطع نمی کند.

نیکاراگوئه نیز به نوبه ی خود، زایاتای خود را در غالب نجیب زاده ی سرخپوستی بنام سِزار ساندینو(Cesar Sandino) باز می یابد. در سال های بعد از 1910 نیروی دریائی آمریکای شمالی نیکاراگوئه را اشغال می کند. واشنگتن در ظاهر نیروهایش را به منظور جلوگیری از وقوع جنگ شهری میان آزادی خواهان و محافظه کاران به این سرزمین اعزام می کند اما سائدینو تنها کسی است که زیر بار پذیرفتن چنین فرضی نمی رود که غارت گران آمریکائی، حامیان توده هااند. او روستائیان را به گرد خود جمع کرده آنان را در گروه های نظامی، در کوهستان ها، متشکل می کند. پیکار او با قشون آمریکا، شش سال طول

می کشد. انتخاب پرزیدنت اف.دی.روزولت در ایالات متحده،تصور فرداهای بهتری در میان نیکاراگوئه ئی ها شایع می کند. نیروی دریائی آمریکا از خاک نیکاراگوئه بیرون می رود، ساندینو و سربازان روستائی اشکه تشکیلات اداری خلقی را بر پا کرده اند، وارد ماناگوآ، پایتخت نیکاراگوئه می شوند؛ خاطره ئی که بیست و شش سال بعد با ورود شورشیان کاسترو به هاوانا بار دیگر زنده می شود. آزادای خواهان در این اندیشه اند که با ائتلاف کرده او را بر سر خواسته های خود آورند. آنها در گذشته تا حدودی( وبه شیوه ئی فرصت طلبانه) از ساندینو حمایت می کرده اند. اما هنگامی که ساندینو،اجرای اصطلاحات ارضی را اعلام

می کند،آزادی خواهان او را رها می کنند.

تاچو سوموزا، رهبر لیبرالی که خانواده اش هم اکنون بر نیکاراگوئه حکمروائی می کنند، ساندینو را در یک میهمانی به قتل می رساند( این توطئه با همکاری سفارت آمریکا در نیکاراگوئه طرح ریزی شده بود). سوموزا به ریاست گارد ملی منصوب می شود. گارد ملی تنها نیروی نظامی کشور است که آمریکائی ها قبل از عقب نشینی از نیکاراگوئه، بر حسب احتیاط ، تشکیل داده بودند و فرماندهی آن را به وفادارترین متحدشان در نیکاراگوئه سپرده بودند. آنچه از حماسه ی این رئیس سرخپوست برجا مانده، جبهه ی ساندینیست های آزادی بخش ملی(F.S.L.N) است که، متاثر از کاستریسم است این جبهه امروزه به مبارزه علیه سوموزا و گروه های استثمارگر آمریکائی ادامه می دهد.

در سال 1952، یک نیروی اجتماعی جدید به صحنه ی سیاست آمریکای لاتین وارد

می شود: سند یکای کارگردان معدن بولیوی. این سندیکاها، در انتخابات ریاست جمهوری بولیوی که از چند ماه قبل معین شده از نمایندگی یک معلم ساده ی اقتصاد سیاسی بنام ویکتور پازاِستنِسُرو(Victor Paz Estensorro) پشتیبانی می کنند.

بخش مهمی از کارگران معادن قلع از طریق فدراسیون کارگردان معادن به رهبری خوآن لوچین متشکل می شوند. نطفه ی تروتسکیست ها در همین فدراسیون بسته شد.

پازاِستنِسُرو کاندیدای اول تشکیلات شبه سوسیالیستی نهضت ملی انقلابی(M.N.R) است. او برای تبلیغات انتخابی خود هیچ روزنامه یا فرستنده ی رادیوئی در اختیار نداشت، با این وجود در انتخابات در مقابل مردی که با تایید اُلگارشی و صاحبان معادن قلع پیشنهاد شده بود برنده می شود. ارتش که مصمم است نگذارد قدرت بدست یک نماینده ی چپ بیفتد، مداخله می کند و قدرت را بدست می گیرد. سندیکاهای کارگران معادن به نشانه ی اعتراض به خیابان ها می ریزند و سه روزه مبارزه می کنند. نتیجه ی شورش 1500 نفر قربانی است، اما، سرانجام در آوریل1952، پازاِستنِسُرو به ریاست جمهوری گمارده می شود. در اکتبر همین سال، بر اثر فشار سندیکاها، او مجبور به ملی کردن کمپانی های قلع و نیز کمپانی های مشهور پاتینو(Patino) می شود. سال بعد لایحه ی اصطلاحات ارضی به تصویب می رسد. این لایحه،بدون شک ماهیتی محافظه کارانه داشت اما به هر حال از بازگشت قدرت به مالکین ارضی جلوگیری می کرد. کشاورزان به قطعه زمینی رسیده بودند و می توانستند برای خود این زمین ها را کشت کنند اما این امر منوط به این بوده که چهار روز در هفته به طور مجانی در زمین های ارباب کار کنند. بعد از این، اربابان دیگر نمی توانستند زمین هائی را که به عباریت به روستائیان داده بودند پس بگیرند یا کشاورزان را از آن برانند. بعد از اصطلاحات ارضی مکزیک، این تنها اصطلاحات ارضی است که در آمریکای لاتین انجام می شود. باید منتظر پیروزی چریک ها در کوبا شد تا سومین اصطلاحات ارضی که بنیادی تر هم هست، ساخت کشاورزی آمریکای لاتین را تغییر دهد. دوره ی ریاست جمهوری پازاِستنِسُرو در سال 1956 پایان می گیرد.

پسر ارشد سیلس سوارز(Silez Suazo) به جای او انتخاب می شود. این یکی می کشد دست آوردهای اِستِنسُرو را حفظ کند. در سال 1960 نماینده ی کارگردان معدن به قدرت

می رسد، اما این دفعه، اوضاع برای دنبال کردن اقدامات اصلاحی کمتر مساعد است. بورس قلع در بازار جهانی تنزل می کند و این مساله بحران اقتصادی بزرگی برای دولت بولیوی ایجاد می کند زیرا که این دولت مالک منابع قلع شده بود. شوروی آماده است تا وام مهمی به دولت بولیوی بدهد. پازاِستنِسُرو کمک شوروی را رد می کند. او از این بیم دارد که به این ترتیب اتهاماتی که از چند سال پیش مبنی بر کمونیست بودن او از طرف محافل راست.

او به ویژه از این می ترسد که کشورش را به راه سوسیالیسم واقعی بکشاند. پازاِستنِسُرو در اصل، لیبرالی است که به نابرابری حساسیت دارد. برخلاف آنچه که سندیکاهای کارگری

می خواستند پازاِستنِسُرو بیشتر می خواست نظام موجود را سوسیالیزه کند تا این که نظام دیگری را جانشین آن کند. او کمک(( اتحاد برای پیشرفت)) را پذیرفت که جان کندی آن را ایجاد کرده بود و (( هدفش نجات آمریکای لاتین از کمونیسم)) بود. به این ترتیب پازاِستنِسُرو جهت خود را انتخاب کرد؛ کارگران معدن ابتدا او را رها کرده سپس از قدرت بر کنارش کردند. معادن پازاِستنِسُرو، ژنرال رُنه باری اِینتُس(Rene Barrientos) با کارگران معدن بدتر کرد و بالاخره به سرکوب خونین آنان پرداخت. در سال 1971، پازاِستنِسُرو همراه با دشمنان قدیمی اش، دست راستی ها و راست های افراطی یعنی فالانژهای سوسیالیست( در بولیوی کلمات سوسیالیست و انقلابیف همان اندازه بر زبان محافل سیاسی دست راستی جاری می شود که چپ به حقیقت می خواهد آن را به عمل در آورد) به قدرت می رسند و ژنرال تورس (Torres)، رئیس جمهور ناسیونالیست چپ گرا را که سیاست کاملاً ضد امریالیستی داشت، سرنگون می کنند. این ائطلاف شاید چیزی جز فرصت طلبی رندانه نباشد. به هر رو، کارگران او را وادار کردند تا قدمی تعیین کننده در اره باز پس گرفتن ثروت های ملی و تقسیم اراضی مالکان بزرگ بردارد.این قدم در مبارزه رهائی بخش بی تاثیر نبود و

نمونه اش در پرو هم دنبال شد.

یک ضرب المثل محلی می گوید(( مکزیک بیچاره، اینقدر از خدا دوری و این قدر به ایالات متحده آمریکا نزدیکی!)). این ضرب المثل در مورد کشورهای دیگر آمریکای لاتین نیز صادق است. مخصوصاً در گوآتمالا که اصالت آن تا به آن جا می رود که ایالات متحده برای خود دولت گوآتمالا ایجاد می کند: یکی از مقدرترین تراست های آمریکای شمالی در امریکای لاتین کمپانی یونایتد فروت است. این کمپانی در گوآتمالا، صاحب امپراتوری بزرگ تولید موز است و مرغوب ترین زمین های کشور را به اینکار اختصاص داده است. این زمین ها را در سال 1936 جرج اوبیکو(Jorge Ubico) در مقابل عمران بندری که هرگز هم آماده ی بهره برداری نشد، به کمپانی یونایتدفروت واگذار کرد منافع این کمپانی در گوآتمالا سرسام آور است.

مثلاً در سال 1950 به 66150000  دلار می رسد. از طرفی نیمی از باقی مانده ی زمین های زیر کشت کشور متعلق به بیست و دو خانواده ی بزرگ بود و نیم دیگر میان 300132 خانوار خرده مالک کشاورز تقسیم می شد. الگارشی زمین دار و کمپانی یونایتد فروت کشور را مشترکاً اداره می کردند.

این وضعیت نمی توانست همچنان ادامه یابد و باعث به خشم آوردن گروهی از افسران جوان ناسیونالیست نشود که قبلاً هم موفق به کنار اوبیکو شده بودند. در میان این افسران ژاکوب آربنز نامی بود که فرزند یک مهاجر سوئیسی بود.او خود را نامزد انتخاب ریاست جمهوری 1951 کرده بود. او در این انتخاب پیروز شد و بلافاصله در صدد همکاری با افرادی از چپ، از جمله سندیکالیت متفذ وابسته به حزب کارگران گوآتمالا ( حزب کمونیست محلی) برآمد. در جقیقت، آبنز می خواست نهضتی را به شیوه پرودن در آرژانتین و وارگاس در برزیل، به راه اندازد؛ یعنی نهضت سندیکائی پروتوانی که با تیکه به آن بتواند سیاست های شبه سوسیالیستی خود را پیاده کند. با تصویب قانون اصلاحات ارضی و سلب مالکیت از زمین های تحت تصرف یونایتد فروتف دشمنی زمین داران بزرگ و ایالات متحده آمریکا با ژاکوب آربنز بالا می گیرد. اعمال فشار بیشتر از ناحیه آمریکا بود و نتیجتاً حکومت گوآتمالا را به چپ نزدیکتر می کرد. وزیر امور خارجه آمریکا جان فوستر دالاس در پی تدارک وارد آوردن ضربه ی نهائی بر حکومت گوآتمالا بود. این شخص به اتفاق برادرش آلن دالاس که در این زمان در راس سازمان سیا(A.I.C) قرار داشت، طرح یک هجوم نظامی به گوآتمالا را به اجرا می گذارند. آنها از همکاری یک سرهنگ دست راستی افراطی به نام کاستیلو آرماس (Castillo Armas) و دوست آمریکا و نیز سوموزا، رئیس جمهور نیکاراگوئه کشور همسایه گوآتمالا، یعنی جائی که ارسال نیرو از آن جا می بایست انجام گیرد، برخوردار بودند. رئیس جمهور هندوراس نیز کشورش را در خدمت توطئه گران گذارده بود. سازمان سیا مقدار زیادی اسلحه و هواپیما در اختیار شورشیان مخالف رژیم قرار داد. حکومت قانونی آربنز از اینگونه تجهیزات محروم بود. تجاوزگران شهرهای بی دفاع را بمباران می کردند. جمعیت به شدت مضطرب بود. آربنز و یاران سندیکالیست او به خوبی مقاومت کردند، اما چه سود که ارتش به آنان خیانت کرد. آربنز کسی که با شهامت به مقابله یونایتد فروت رفته بود در این زمان به سفارت مکزیک پناه برد. کاستیلو آرماس وارد پایتخت می شود. واشنگتن پیروزی او را چون (( پیروزی بر کمونیسم)) تبریک می گوید. قانون اصطلاحات ارضی الغاء می شود، تراست های آمریکائی به آرامی فعالیت های پیشین خود را از سر می گیرد. سه سال پس از این تاریخ کاستیلو آرماس به قتل می رسد و از آن تاریخ به بعد، گوآتمالا پیوسته در خشونت و ترور بسر می برد.

در میان یاران آربنز مرد جوانی بود که نه آربنز و نه دیگران او را به خوبی نمی شناختند، او از آرژانتین آمده بود. آن چه از او می دانستند این بود که فارغ التحصیل دانشکده پزشکی است اما پیش از آنچه که به پزشکی علاقمند باشد، شیفته ی هیجانات سیاسی است. اسم او اِرنستو چه گوارا است او مانند قربانیان دیگر اختناق و دیکتاروری حکومت کاستیلر آرماس، به مکزیک می گریزد و در آنجا با پناهنده سیاسی دیگری به نام فیدل کاسترو آشنا می شود. این دو جوان خیلی زود با یکدیگر مانوس می شوند. کوبائی طرح هایش را با آرژانتینی در میان می گذارد و تصمیم می گیرند که به اتفاق آن را به عمل در آورند. اندیشه بزرگ بولیوار دنبال می شود.

پایان


نویسنده : م . رحمتی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ دانستنی ها


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo